هرگاه کسي را ديديد که به وي زهد دردنيا و کم گويي عطا شده، بدو نزديک شويد که حکمت القامي کند . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----3105---
بازديد امروز: ----2-----
جستجو:
دل مستمندم اي جان به لبت نيازدارد
  • درباره من
  • موضوعات وبلاگ
  • لينک عزيزان من
  • لوگوي من
    لوگوي من

  • اوقات شرعي
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ايميل:

     
  • مطالب بايگاني شده
  • آواي آشنا
  • + رمضان شب سوم
    نويسنده: اشک شنبه 24/6/1386 ساعت 8:58 عصر

    به نام داور برحق بخشنده بي منّت.


    سلام به تو خواننده عزيز.


    پس سالهل دوري از وبلاگ و نويسندگي در دفترچه يادداشت اينترنتي(تقريباً يکسال دوباره من آمدم ولي اينبار قول ميدهم با نوشته هايي مداوم تر مغز خودم رو بخورم ).


    خوب رمضان هم اومد و من از خودم يک سؤال دارم نسبت به پارسال چقدر تغيير کردم؟


     مضمون حديثي از پيامبر((ص))(که يک خورده اش يادم مانده.):


    دربهاي آسمان در شب اول ماه رمضان باز مي شوند و تا آخر ما مبارک رمضان بسته نمي شوند.


    خوب اينها رو براي شب سوم ماه رمضان داشته باشيد تا مطلبي در خور اين ماه و هدف نهايي اين وبلاگ پيدا کنم و بنويسم.


    التماس دعاي هميشگي


    خدا کند که بيايي


    يا خق


     


    افتخار دادند( )

  • + زندگي با نام تو........
    نويسنده: اشک شنبه 18/9/1385 ساعت 6:1 عصر

    به نام داور برحق

     

    سلام امروز بدون هيچ مقدمه اي مي خواهم براتون بنويسم .

     

    بگذار پرندگان در نام تو زندگي کنند و باران بر حرفهايم ببارد .

    بدون تو زندگي دهليزي تاريک و طولاني است .

    تو را مي سرايم مثل هر روز ، شيرين تر از انگورهايي که سر بر

    ستاره مي سايند. از سرودن تو هرگز سير نمي شوم .

    من گرسنه نگاه توأم .



    دوست دارم حتي براي يک لحظه ساکن مجمع الجزاير قلب تو باشم .

    هر شب نشانيت را از ما ه مي پرسم ؛

    مي گويد: تو در کلبه اي زندگي مي کني که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده است .

    مي گويد :همه آنها که مسافر صبح اند ، را خانه تو را مي دانند.

    هر شب به ياد ستاره اي مي افتم که در کودکي من ، بر شاخه درخت

    حياطمان ، بدل به ميوه اي ناب مي شد که عطر تو را داشت .

    بگذار جهان را در آغوش بگيرم و در کنار عطر تو به ايستم و آواز بخوانم .

    بارانها را درآغوش بفشارم و همراه رودخانه ها به سوي تو بيايم .

    بيا در چشمان باران خورده من بنشين

    بيا در قلب نقره اي من بنشين

    من خويشاوند ياسم ، برادر زاده بهار ، که اگر چه د زمستان به دنيا آمده ام ،

    شبيه شکوفه هاي سيبم.

    کلبه اي را که نفس تو در آن زندگي مي کند ، دوست دارم . وبه درختاني

    که هر صبح و شب تو را مي بينند ، عشق مي ورزم . يک روز همه چيز

    تمام مي شود ، جز چشمان تو .


                                                                                                                 خدا کند که بيايي

    افتخار دادند( )